امیرعلی پسر مهربون مامان بابا
بارها میخواستم درباره همسرم در درجه اول و پدر امیرعلی در درجه دوم بنویسم اما فرصت مناسبی فراهم نمیشد.اما این بار تولدش بهانه خوبی شد برای نوشتن.....
وقتی از سر کار می آید گویی باری از دوشم برداشته می شود شاید خودش نداند اما من که میدانم .شاید در هنگام وردش گاهی به خاطر دیر آمدن گاهی برای نخریدن اجناس مورد نیازم و شاید به دلایلی دیگر خود را ناراحت نشان دهم اما در عمق وجودم که نگاه میکنم آمدنش خط بطلانیست بر ناراحتیم...........خانه ام رنگ و بویی دیگر میگیرد.در هر زندگی بالا و پایین زیاد است و نه اینکه در زندگیه من بالا و پایین کم باشد نه......اما در این ده سال که از زندگیمان میگذرد مخصوصا از وقتی که با هم نسبت نسبی هم پیدا کردیم بخاطر امیرعلی گویا مردم را جوری دیگر دوست دارم.انگار واقعا همان قضیه یک روح در دو بدن شدیم.روزی به این حرف اعتقادی نداشتم .اما امروز حرف زیاد است ولی خیلی چیزها در جان آدمی نقش میبندند که گفتنشان و بی شک نوشتنشان بسیار سخت است....
و اما پدر وپسر در خانه
به گمانم نقش پدر در زندگی پسران خیلی پررنگ باشد در خانه ما که دقیقا همین طور است.پدر که می آید انگار اجازه ورود به حیطه بازی های خطرناک هم داده میشود,پدر الگوی پسرک است برای موشکافی و ذره بینی.پسرک دقیقا از پدر الگو میگیرد.تمام کارهایی که من اجازه ورود به پسرک را نمیدهم در زمان ورود پدر مجاز میشوند.پدر و پسر خانه ما با هم عالمی دارند بدو بدو قایم باشک قلقلک دادن آتیش بازی اژدها بازی.بکار بردن واژه های رمزی که آخرو عاقبتش دنبال هم کردن و داد و بیداد است.پسر در کنار پدر گویی مرد بودن را می آموزد ،جرات میابد،شجاع میشود.شیر میشود ببر و پلنگ میشود.میخواهد بیشتر و بالاتر بپرد.از آتیش نمی ترسد.از تاریکی نمیهراسد.گویا دست در دستش نیرو میگرد انگیزه برای تمام نشدنی های دنیا.هر چی که پدر میخواهد همان را پسر موفرفری میخواهد و گاها بالعکس.گاهی باید مادر هر دو باشم.گاهی باید هر دو را دعوا کنم و گاهی باید به هر دو بخندم.
پدر و پسر در بیرون
در پارک تا پدر به ما میپیوندد دوست دارد آنقدر تندو زیاد تاب بخورد که به پرنده ها برسد.از بلندترین سرسره ها هم نمیهراسد.از سقلمه ای به دیگران زدن هم همینطور.دست در دستش افتخاری گویا نصیبش میشود.روی زمین مینشیند دنبال سوسک و مورچه میگردند دنبال گربه میکنند دنبال کلاغ میروند با چوب والبته گاهی هم با هم روی گلها_با کسره- می افتندو طوری که من نفهمم میروند و خودشان را تمیز میکنند.دم فواره های پارک میروند دستانشان را خیس میکنند تابستان و زمستان هم ندارد.با دقت به نورهای زیر آب های رنگی نگاه میکنند تا کشفشان کندد.فکر نکنم باغ وحشی یا مکان بازی در مشهد باشد که نرفته باشند چند ده بار به باغ وحش و امثالهم رفته اند گاهی با من وگاهی بی من.با هم به همه جا سفر میکنند _البته در خیالشان_به کوه ها میروند گرگ میبینند و پسرک از پدر میپرسد که آیا او هم از گرگ ها میترسد.؟در باغ وحش برای اردک و مرغابی ها نون وبرای شیر و ببر گاها چیزی میبرند به آنها میخندند به قوی بودنشان نگاه میکنند حتی به خط ها و رنگ هاشان با دقت نظاره میکنند.پدر در پارک با اکثر بچه ها مراوده ای راه می اندازد و همه را وارد جمع میکند همین ها باعث شذ پسرکم که خیلی روی خوش به بچه ها نشان نمیداد حال با همه دوست باشد و بگوید و بخندد.با پدر خندیدن های بسیار بلند و قهقهه زدن را تجربه میکند.یاد میگیرد که به کوچکترین چیزها هم بخندد با اوشاد بودن را تجربه میکند.با او از کمند سخت گیری های گاها بیش از حد من نجات میابد.با او یاد میگیرد ببخشد خیلی زود در حد دقیقه چون در اکثر مواقع که به تیر و تخته هم میزنند طولی نمیکشد که پدر برود و باز بسط خنده را راه بیندازد.با او لذت خوردن بستنی در دمای زیر صفر را تجربه میکند و اکثر تنقلاتی که من مخالفش هستم.
اگرچه پدر پسر ما هم درگیری های شغلی دارد،گاهی سرش بند روزنامه است گاهی کارهای شرکتی گاهی خسته و گاهی ناراحت اما بینی و بین الله برای پسرک چیزی کم نمیذارد بجز همان مواقعی که گفتم که البته زود هم به آشتی میرسد.
پسرک موفرفریم:نوشتم البته نه آن جور که حق مطلب ادا شود تا بدانی که پدرت چگونه است تا بدانی که چه جوری میگذارد بچگی کنی و گاها به من میگوید عزیزم سخت نگیر.نوشتم تا بدانی اگر گاهی دعوایتان میشود ولی چه زود یادتان میرود.نوشتم تا بدانی که چه قدر دوستش داری که اینرا من مادر میفهمم .نوشتم تا قدرش را بدانی نوشتم تا بدانی که روزی گلایه نکنی که برایم کم وقت میگذارد 7 شب میآید و 7 صبح هم میرود ولی بدان پسرم که کیفیت بالاتر از کمیت است.اما هرگز ننوشتم که تو را مدیون کسی یا چیزی بکنم که بی گمان پدرت از نوشتن اینها خوشحال که نه ناراحت میشود چون خداییش که بی منت برای همه کار میکند چه رسد به تو که میفهمم از چشم هایش_بعد از سالها زندگی_ عمر و جان و نفسش هستی.تنها نوشتم که بدانی و بدانی وبدانی که برایش عزیز هستی.

پسرم روزی خواهد رسید که تو هم دست فرزندت را خواهی گرفت سعی در همراه کردنش با خود نکن بگذار زندگی کند تجربه کند پرواز کند اما همواره آغوشت باز باشد برای برگشتنش از هر مسیری ،به یک فنجان چای دعوتش کن اما باز نصیحت نکن سرزنش نکن بگذار خودش نقاش زندگیش باشد ...
دوستان خوبم نه اینکه زندگی من پر از خوبی ها باشد نه .هیچ زندگی بی قهر و آشتی بالا و پایین نمیشود که نمیشود. اما زیاد مدتی نیست که یاد گرفته ام نیمه پر لیوان را ببینم.
توی این 2 سال و 8 ماهی که از تولد امیر علی میگذره این دفعه نهم یا دهمی که رفتیم تهران پیش مامان بابام یا به قول امیرعلی مامی سرح (فرح)و بابی رضا و دایی علی و دایی عماد.پسرکم به شدت عاشق پدر مادر و برادر های منه.با وجود دوری اما به شدت کشش خونی که بین خودش و اونا حس میکنه رو میشه از حرکاتش و رفتارش فهمید.در فرودگاه که دیدشون مثل ماهی میموند که از آب دور بوده و حالا به آب رسیده.چنان از دیدن بابی رضا ذوق زده شده بود که حتی منو فراموش کرد.
این بار با همه مسافرت های قبلم فرق داشت اینبار به نظرم پسرک موفرفریم بیش از پیش از نظر رفتاری فرق کرده بود برای من مادر گویی مرد کوچکی بود که باعث آرامش جسم و روحم بود.که حتی وقتی هواپیما نشست و یه تکون مختصری خورد به من گفت مامان هیچی ترس نداره من مباضبتم(مواظبتم).هر بار پسرک در بغلم نشسته بود و این بار در کنارم.همواره در طول مسیر رفت و آمد در بغلم بود و این بار دستش در دستانم و پا به پای من می آمد.یادم میاد وقتی تو سه ماهگی برای بار اول میخواستم برم تهران تا خود تهران به گوشش والعصر میخواندم


اینبار تونستم به خیلی جاها سر بزنم .رفتم سهروردی شمالی_ مدرسه راهنمایی هاجر. خیابان یخچال_دبیرستان ایران.کوچه سهیل _پیش دانشگاهی خرد.کوچه پس کوچه هایی که تماما پر بود از خاطره برام.خاطرات تلخ و شیرین.دوستی ها قهرها آشتی ها امتحانات دلهره ها کوییز ها خندیدن ها گریه کردن ها پیاده روی ها...............یاد باد ان روزگاران یاد باد.دوستانی که حتی کوچکترین خبری ازشون ندارم.چقدر دوست داشتم که یکیشون رو ناگهانی تو همین کوچه ها میدیدم اونوقت سخت در آغوشش میگرفتم .
با پسرک خیلی جاها رفتیم سرزمین عجایب تیراژه،باغ وحش ارم،پارک ملت ساعی شریعتی،میلاد نور،تجریش قائم.........خلاصه از شرق به غرب و شمال رفتیم.اما به گمانم بیش از همه از باغ وحش لذت برد.


برف هم دیدیم لمس کردیم اما آدم برفی نساختیم............باران هم تا دلتان بخواهد بارید و شهرم را تمیز کرد تمیزتر از همیشه.


پی نوشت:چند ساعتی هم برای خودم بودم.رفتم کنسرت یگانه و فرزین.که البته برای تخلیه انرژی فرزین خیلی میچسبید و یگانه رو هم که خیلی جنس صداشو دوست دارم.کنسرت فرزین اما کمی متفاوت بود با مابقی کنسرت ها .راستی سینما فرهنگ هم رفتم سینمایی که در دوران دبیرستان جز سینماهای محبوبم بود و خیلی از فیلم ها را با دوستانم به تماشای فیلم در آن نشستیم.
عذر نوشت:قرار بود به دیدن چند دوست وبلاگیم بروم اما اونقدر درگیر رفت وآمد ها شدم که زمان را گم کردم.شرمنده باز حوالی عید برمیگردم.به امید دیدار در آن زمان.از تمام دوستان وبلاگیم عذر خواهی میکنم که به دیدن خونه هاشون تو این مدت نرفتم چون کامپیوتر برادرم خراب بود و نتونستم بهشون سر بزنم قول میدم که از امروز به بعد جبران مافات کنم
.
اپیزود 1:
در داروخونه ام.خوشحال و فارغ شاید از خیلی چیزها به ظاهر.....دختری را بغل مادر بزرگش میبینم کچل کرده صفحه اول دفترچه را میبینم8/1/88 دو روزی از پسرم کوچکتر.حس مادرانه ام گل میکند بدون اینکه نسخه اش را ببینم.خوشحال شروع میکنم به گپ زدن در مورد دخترک چشم رنگی.و بعد از یکی دو سوال به اینجا میرسم که چرا کچل کرده ؟؟؟؟؟(به نظرم زمان مناسبی برای کچلی نیست)ناگهان فوران اشکیست که چشم مادر بیرون می آید و من ناگهان چشمم به نسخه دخترک می افتد:(GCSF:IM_تشخیص بیماری:ALL).من موندم و یه مادر_ من با چشم خود دیدم که جانش میرود_تنها و تنها یه مادر میتونه بفهمه که یه بچه کوچیک سزطان داشته باشه یعنی چی؟؟؟؟من با تتمه نیروی ذهنی و جسمی خواهان زدن حرفی بودم که شاید بشه باری رو از دوشش بردارم اما مگه شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟گاهی حرف نزدن بهتر از حرف زدنه شاید یه گوش شنوا گاهی بهتر از یه زبون حراف باشه.اون گفت و گفت و گفت و من سراپا گوش شدم...........در نهایت گفت براش دعاکنین.
اپیزود2:
در اتاقم نشستم هزاران فکر خواسته و نا خواسته........هزاران شکر و ناشکر در ذهنم .......در اتاق باز میشود زنی میانسال وارد میشود معصوم خانوم است خانومی که برای کار به خونه مون میاد.حالت آشفته مو میبینه.میگی چی شده.....میگم امروز صبح این اتفاق افتاده ظهر بهمان اتفاق(اتفاقات ناچیزی که خودم الان در ذهنم بهشون میخندم)میگه همین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و من میگم آره.میگه دوست داری زندگیمو برات بگم.من با بی حوصلگی و از روی ناچاری میگم آره.میگه 14 سالم بود ازدواج کردم 16 سالگی اولین بچه ام بدنیا اومد 18 سالگی دومیش.تو خونه ای زندگی میکردم که هالش 6 تا 12 متری میخورد.2 تا کلفت داشتم.همسرم تاجر فرش بود همه چی خوب بود تا پدر شوهرم برشکست کرد و شوهرم به عنوان پسر بزرگش جورشو کشید.اما یه شب که شوهرم خوابید تو سن 32 سالگی صبح دیگه بلند نشد......دکترا گفتن سکته کرده.از اون به بعد من موندم با دوتا بچه قد و نیم قد و دوران سخت بیوه شدنم در 30 سالگی.چون بچه هام دختر بودن پدر شوهرم ازم حمایت نکرد و من موندم با یه دنیا آوارگی........از شهرمون اومدم مشهد و شروع کردم به کارگری.تو این چند سال فقط با کارگری خرجمو درآوردم من همونی بودم که دو تا کارگر داشت بعد تو بخاطر این چیزیای کوچیک ناشکری میکنی.من یادم نمیاد که تو همه این سالها ناشکری کرده باشم..........................
:اپیزود 3
در داروخانه......یکی از دوستان دوران دورم رو میبینم.خوش وبش میکنیم.ازش از همسرش میپرسم ............گریه میکنه و میگه جدا شدیم.....................دلیلش رو میپرسم؟میگه بچه دار نمیشدیم.آخه شما که عاشق هم بودین؟؟میگفت خانواده اش بچه میخواستند
خداوندا:
بارها شد که بی دلیل بخاطر چیزهای کوچک و یا حتی بزرگ ازت شکایت کردم.که چرا به من این را دادی و اون دیگری رو ندادی.بارها از نداشته هام و داشته هام ناراضی بودم.بارها گفتم چرا فلان کس را سر راه زندگی من گذاشتی و فلان شخص را با دیگر مشخصات دلخواهم سر راهم نگذاشتی.بارها گفتم امیرعلی راست رفت کج نشست ،تربیتش خراب شد ،لوس شد بد بار آمد..فلان نفر و فلان شخص در تربیت امیرعلی دخالت کرد.سر یه ساعت معین نخوابید دیر شد زود شد .تربیتش چند دست شد.......بارها رحمت و حکمتت را در زندگی ندیدم و تنها ناشکری کردم.
_خدایا این متن را نوشتم که برایم به یادگار بماند که من با دیدن این مشکلات که در بالا نوشتم _تنها بخشی از مشکلاتی بود که در این چند وقت دیدم که این ها نیز از از رحمتت بود که راه خواستی نشانم دهی و بس. چون در چند وقت گذشته بسیار ناشکری کردم_ سر تعظیم بر آستانت فرود می آورم .خداوندا من بی گمان بنده ناسپاسی بوده ام بی آنکه بدانم شکر نعمتت نعمتم افزون خواهد کرد تنها در فکر نداشته هایم بودم و خواستن آنها از تو .اما الان داشته هایم را میبینم که بی گمان بهترین چیزهایی بوده که میتوانستی به این بنده حقیرت عطا کنی.سلامت ، امنیت،بضاعت مالی در حد خودم ،خانواده،پدر ،مادرهمسری مهربان پسری دوست داشتنی،علم دانش استعداد و خدایی که در این نزدیکیست......................و درمورد پسرک موفرفریم:.و نه اینکه بی ارداه تو برگی نمی افتد پس اگر نیتی درست در راه تربیت فرزندم اتخاذ کنم در جاهایی که برحسب داشته های انسانی ام راه غلط میروم تو به فریادم خواهی رسید.در جاهایی که دست من کوتاه است از تربیتش از بداموزیش چه در کنار جمع خانواده و یا جامعه باز هم تو فریاد رسی .کسانی را دیدم که بدون داشتن پدر و حتی مادری به عزت و جلال رسیدند به درجاتی بالایی انسانیت معرفت شعور و.............آنهایی که راه و مسیر آنچنان برایشان واضح نبود اما توخواستی و آنها شدند انسان به معنای واقعی.
_پسرم با این نوشته ام قصد نداشتم که این رو بهت بگم که اراده و اختیار آدمی هیچ است میخواستم بگویم از تو حرکت از خدایت برکت.
بعد نوشت:دوستان خوبم قصد ناراحتی و ایجاد غم برای شما خوبان نداشتم تنها نوشتم که یادم باشد و هرگز نرود از یادم، این مرحله از زندگیم که دارد سپری میشود به گمانم.راستی آن مادر بی شک محتاج دعای شما عزیزانم است.
این روزها روزهای اوله مهره.نمیدونی چقدر دلم ذوق میکنه وقتی آهنگایی مثل باز آمد بوی ماهه مدرسه یا یار دبستانیه منو میشنوم.دلم پر میگشه به اون روزا,روزایی که دغدغه اصلیم تا نخوردن ورق کتابام بود،ست بودن رنگ دفترهام با کیفم بود و دوست داشتم بهترین جامدادیا رو داشته باشم.روزهایی که زندگیم تو درس خوندن و مدرسه رفتن و تو کلاس به حرفهای معلم خندیدن خلاصه میشد.روزایی که کنکور دغدغه اصلیم بود.و حالا با دور شدن نزدیک به یک دهه از اون روزا به دغدغه های اون زمانم میخندم.
پسرک موفرفریم:نمیدونم با وجود تو دوست دارم آرزو کنم که باز به اون روزها برگردم یا نه.اما اینو میدونم که دغدغه های الانم قابله مقایسه با اون روزها نیست.بار مسئولیتی که این روزها بر وجودم حس میکنم انگار خارج از توانه این جسمه خاکی اما نه شاید بیش از حد سخت میگیرم چون مطمئنم خدا به هر کس اندازه توانش میده و بس .نمیدونم گاهی اوقات با خودم میگم چه حسیه این حس که پر از عشق و شوره اما با نگرانی های زیادی همراهه.به خصوص این روزها که بد جور در برخورد با تو پا درهوا موندم.در برابر استقلال طلبی هات ،خواسته هات ،دوستی ها و دعواها و قهر هات.نمیدونم حد و مرز رو کجا برات بذارم.نمیدونم دارم بهت سخت میگیرم یا آسون.نگرانم.........نگران برخورد دیگران با تو که شاید به نظر خودم بد باشه و همش نگرانم که شاید اثر بدی روت داشته باشه.نگران اینم که چرا وقتی زمین میخوری بلند میشی و میگی هیچی نشد مامان غصه نخور...........نگرانم که چرا بغضتو پنهون میکنی........نگرانم که تویه مهد بهت خوش میگذره یا باز به خاطر من خودتو خوشحال نشون میدی.......تازه اینها بخشی از نگرانی هامه که مربوط به زمانه حاله و انچه که بیشتر نگرانم در مورد آینده است.
خداوندا:خدایا هر جایی در زندگیم نگاه میکنم لطفتو میبینم.خدایا به منه سراپا تقصیر نگاه نکن و با دید رحیمی و کریمی ات به پسرم نگاه کن.پسرمو در لوای خود از بدی ها دور نگاه دار.میدانم که اگر تو بخوای همه نگرانی هایم سرابی بیش نیست.
ما نبودیمو تقاضامان نبود....................... لطف تو ناگفته ما را میشنود






| Design By : Pars Skin |
