امیرکم چه قدر زمان سریع در حال گذره.و من هر روز بیشتر از بیش دوست دارم.عزیزم باورت میشه تنها دو ماه به تولدت مونده.به سالگرد اون زیباترین لحظه عمرم فقط ٢ ماه مونده.تا تمام عمرم اون لحظه با منه.هر وقت میخوام احساساتمو راجب به تو بنویسم دلم نمیاد میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟چون به خاطر اینکه تو مادر نمیشی که این احساساتمو درک کنی عزیزم و من دوست ندارم که با نوشتن این احساسات یک حسرتی تو دلت بدارم ولی میخوام اینو بدونی که هیچ هدیه ای بالاتر از مادر بودن نیست.زیباترین حس مادر بودنه .میدونی منتی ندارم ولی خیلی سخته که دلت از همه جا پر باشه،تو دلت غم باشه،یا حتی تو چشات اشک ولی برای خوشحالی جیگر گوشه ات بخندی.باهاش دالی بازی کنی .خیلی قشنگه که هیچ غمی برا اون نخوای حتی به قیمت از بین رفتن شادیای خودت.
ای خدا این چه بار سنگینیه که رو دوشام حس میکنم.خدایا نه تنها به من که به تمام مادرا کمک کن که فرزندای صالح و سالمی تربیت کنن.
کارای جدید امیرو
١)دست دسی رو کامل یاد گرفتی.و با دو تا دست، دست دسی میکنی
٣)بابا رو خیلی زیاد به کار میبری ولی مامانو کمتر![]()
۴)یاد گرفتی با روروئکت میری دم در و میگی د-د-د-د.
۵)اسم چندتا از عروسکاتو وقتی میبرم دنبالشون میگردی.مثله پلنگ صورتی و خانوم
۶)۴ دست و پا نمیکنی .ولی دیگه کم کم داری آماده میشی برا راه رفتن.خودتو مثله قله میکنی ولی نمیتونی دستاتو از زمین برداری
٨)عاشقه دردر و ماشین سواری، پارک،تاب،
سرسره ای.و تا میری بیرون آواز میخونی
٩)وقتی میگم اون چیزی که تو دستته رو بدی به من میاری تا دم دستم تا بهت میگم مرسی زود از تو دستم میکشی و دوباره میگیری تو دست خودت![]()
١٠)عاشقه عینک منی ولی میدونی نباید به عینک مامان دست بزنی
.
١١)خدا رو شکر معنیه نه رو دیگه درک میکنی(اولین متد تربیتی من)![]()
١٢)کاملا از رو زمین بلند میشی و میشینی
١٣)۵ وعده غذایی داری
که همه چیز داره به جز مواد ممنوعه زیر یک سال.برای مثال:
صبحانه:فرنی یا حریره بادام حتما با موز وگرنه لب نمیزنی![]()
میان وعده:سیب
ناهار:سوپ یا کته
میان وعده :گلابی یا حلوا
شام:پوره
١۴)حاضر نیستی حتی برا چند دقیقه تو تخت خودت بخوابی و تا بذارمت انگار که بو بکشی فورا بیدار میشی میای پیش خودم میخوابی![]()
١۵)عاشقه اینی که مستقل باشی.منم تازگیا بهت موز یا بیسکوییت میدم دست خودت تا خودت بخوری.![]()
١۶)دوست داری بپری وسطه سفره وشلوغ کنی.غذاهای سر سفره رو از غذاهای خودت بیشتر دوست داری(امیر علی قبل از حمله به سفره
.امیرو بعد از حمله به سفره
)
١)تولد بابایی.٢٨ دی
بابا جونی تولت مبارکککککککککککک
٢)اولین برفی که دیدی.۶ بهمن
.بالاخره برف اومدددددددددد
٣)به دنیا اومدن دخمل ناز خاله پگاه(پانیذ جون)٢٢ دی.و دخمل خاله انسیه (زهرا جون)٢٧ دی.خاله ها تولد نی نی هاتون مبارک
عکسم به زودی میذارم
وای عزیزم چند روز پیش که داشتم وسایلتو جمع و جور میکردم لباسای سایز صفرتو دیدم باورمنمیشد که این قدر بزرگ شده باشی.بابایی هر روز که از خواب بیدار میشه به من میگه باورت میشه پارسال این فندوق این موقع تو شکم تو بود ولی حالا اینجاست.شده چراغ خونمونه واگه یه روز با کاراش خونمونو روشن نکنه انگار که روزمون یه چیزی کم داره.اینکه چه جوری تو کم کم شدی همه زندگیمون خودمم نمیدونم.فقط میدونم که یه لحظه بی تو بودن محاله با تمام سختیایی که بزرگ کردن یه بچه داره و البته مسئولیتاش.تویی که پارسال این موقع شاید ٨٠٠ گرمم نبودی ولی حالا حسابی برا خودت مرد شدی.شاید بدی بچه اول بودن فقط اینه که پدر مادر همش فر میکنن بچه اشون مرد شده یا یه پا خانوم شده.با اینکه تو هنوز ٩ ماهته اما نمیتونم بهت بگم که تو اعماق وجودم تو یه مردی.اون روز داشتم تصور میکردم ١٨ سال دیگه رو روزی که میخوای بری دانشگاه یه پسر قد بلند خوشتیپ وای تو دلم قند آب شد پسرکم به حقه امام زمان هر کی بچه نداره خدا بهش بده.و اونایی خهم که دارن ایشالا بچه هاشون سلامت باشن.آخ که غم بچه چه قدر سخته.چند سال پیش جایی خوندم که مادری به خاطر اینکه بچه اش زیر ماشین نره خودشو انداخته زیر ماشین و من اونجا بهش خندیدم که چه قدر کم عقل بوده که جونشو فدای بچه اش کرده.اما حالا میبینم که من حاضرم همه چیمو فدا کنم تا یه لحظه حتی یه گوشه از روانت یا جونت آسیب نبینه.وای که این مسئولیتی که خدا به ما مادرا سپرده چه قدر سخته ولی در عین حال شیرین.
تو این ماه کلی کار یاد گرفتی جیگرم.آخ من فدای این کارات شم.
١)یاد گرفتی دست دسی کنی.خیلی بامزه این کارو میکنی.تا بهت میگم امیر علی دست دسی دست میزنی در حالی که یکی از دستات بسته است اون دست دیگه اتو روش میکوبونی.
٢)یه جورایی وقتی ناراحتی و گریه میکنی میگی ماما.ولی وقتی میریم کنار شیر آب و میخوام صورتتو بشورم میگی آب.میگم آتیش میگی آغه.میگم کلاغه میگه میگی:ق ق از ته حلقت.و بعضی موقع هام میگی با با.البته مامان و بابا رو که میگی نمیدونم معنیشو میدونی و میگی یا نه.ولی آب و آغ رو که میگی میدونم که میفهمی و میگی.چون یه دفعه با روروئکت دستتو زدی به بخاری که من همیشه بهت میگفتم داغ و از اون روز هر وقت میری جای بخاری دستتو عقب میکشی .و من میگم آتیش میگی آغه.
٣)یاد گرفتی دالی بازی کی.رو صورتت پارچه میندازم میگم امیرعلی کو؟پارچه رو از رو صورتت بر میداری و میخندی و دوباره پارچه رو میندازی رو صورتت.
۴)دستتو اگه به جایی بگیری رو دو تا پاهات ٢-٣ دقیقه وای میستی.
۵)عاشقه راه رفتنی و وقتی از زیر بغلات میگیرم بدو بدو میکنی که بری.
۶)از رو بالشتت بلند میشی و میشینی.
٧)تو خونه خودمون برق،آتیش(بخاری)،ماهی(آکواریوم)،و اسب،و ساعتو میشناسی.
٨)از این ماه به جای ناهارا که هر روز سوپ میخوردی بهت کته هم میدم.توی آب گوشت و مرغ برنج میپزم و عدسو یا ماش.خیلی دوست داری.تقریبا یه روز در میون کته میخوری.و شبا سوپ.برات جوانه گندمم شروع کردم.راستی عاشقه ماستی و اگه یه دبه ماستم بهت بدم میخوری.کلا غذا خوب میخوری اما امان از قطره خوردنت.(یا تف میکنی و یا قطره رو به زور ازم میگیری و پرت میکنی او طرف و یا دهنتو محکم میبندی)
.و اینجاست که بابایی میاد که چرا پسرمو اذیت میکنی اما عزیزم بدن که من فقط به فکر سلامتیتتم و گرنه کدوم مادریه که میخواد جیگر گوشه اشو اذیت کنه
٩)نه دندون درآوردی ون ۴ دست و پا میری.
١٠) یلدا مبارککککککککککککک
شب یلدا امسال مثله سالای قبل رفتیم خونه مامانی(مامانبزرگ بابایی).همه بودن و دوستت امیرارسلان که ٣ ماه از تو کوچیکتره هم اومده بود.و خیلی بهمون خوش گذشت. و جنابعالیم تو روروئکت به همه جا سر میکشیدی.و خیلی پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی فقط چون عادت داری زود بخوابی موقع خوابت نمیخوابیدی و همش دوست داشتی بری بیرون ببینی چه خبره و بالاخره هم نخوابیدی.ولی ساعته ١١ دیگه از خستگی بیهوش شدی.و ما شامم اونجا بودیمو و ساعت ١٢ برگشتیم خونه.
١١)تو این ماه مامان بزرگت ٢ بار مهمونی دادن.یه بار دایی امیر،دایی رضا،و خاله نرگسو دعوت کرده بودن و از پسران کریم گوشت گرفتن.که این مهمونی روز عید غدیر بود.وی مهمونیم هفته بعدش گرفتن که عمه میمی و نسرین خانوم و خاله مهسا رو دعئت کرده بودن که غذا از جوجیکو گرفته بودن.تو هر دو تا مهمونی خیلی پسر خوبی بودی.ولی اولش یه کم از جمعیت میترسیدی ولی بعدش که آشنا میشدی باز شروع به خنده میکردی.
١٢)مامان بزرگ وبابابزرگ وداییهات از تهران اومدن تا عاشورا تاسوغا مشهد باشن
١٣)در طول این یک ماه از ۶ آذر تا ۶ دی چند تا مناسبت مذهبیم بود
١)عید قربان:روز قبلش دعای عرفه بود که از تلویزیون گوش دادم.خدایا امام حسین با اون همه عظمتش در مقابله تو چقدر خودش رو ناتوان جلوه داده.پس وای به حاله ما
٢)عید غدیر:
٣)تاسوعا:طبق هر سال دایی اسماعیل(دایی مامان بزرگ من ) شب تاسوعا یا آبگوشت میدن یا شله که امسال شله دادن و ما همگی رفتیم اونجا.خیلی خوب بود.و تو هم خیلی پسر خوبی بودی.
۴)عاشورا:مامان بزرگت برات لباس علی اصغر خریدن که خیلی توی اون لباس مظلوم به نظر میرسیدی پسرم.وقتی اون لباسو تنت کردیم دلم برا علی اصغر کباب شد.خدایا چه جوری با طفل معصوم امام حسین این شمریها اینجوری تا کردن عذاب خدا تا آخر دنیا و زمان همراهشان باد.رفتیم حرم.با کالسکه ات از دم دروازه قوچان تا خود حرم رفتیم.بیشتر دایی عماد کالسکه اتو راه میبرد.بعد از ٧ روزگیت تا اونروز حرم نیاورده بودیمت بخاطر آلودگی(آنفولانزای خوکی).بابایی بیمه امام رضات کرد.با خودم قرار گذاشتم از این به بعد ۵ شنبه ها بیارمت حرم اگه خدا بخواد
عزیز دلم سر مادر این روزا خیلی شلوغه برا همین نتونستم ٨ ماهگیتو به موقع آپ کنم.دلیلشم کاری پایان نامه امه.قبل از هر چی از دوست جونای مهربونم ممنون که این همه به ما سر زدن شرمنده از همشون .بعد از عید بار کارام کمتر میشه.بوس برا همتون و نی نی های قشنگتون.
خوب بریم سر اتفاقات ٨ ماهگیت:
١)١٧ آبان تولد مامان جونت یعنی خودم بود.بابایی منو کلی سوپرایز کرد عزیزم.من رفته بودم خونه مامان بزرگ و بهم زنگ زد بیاخونه مامان بزرگم منم کلی تعجب که برا چی اینو میگه اما وقتی رفتم دیدم برام کیک و یک دسته گل خیلی قشنگ گرفته و بادکنک البته یه بد جنسی که کرده بود این بود که به جای شمغ ٢۵ سالگیم شمع علامت سوال گذاشته بوداول از همه عشق مادری اتمام ٧ ماهگیت و ورود به ٨ ماهگیت مبارک.عزیزم این روزا چقدر داره تند میگذره واقعیته که آدم وقتی با یکی باشه که عاشقشه و از ته دل حاضره براش مایه بذاره زمان براش تند میگذره.![]()
عزیزم ماشالا برا خودت مردی شدیا.من هیچوقت از با تو بودن سیر نمیشم.عزیزم هم من هم بابایی عاشقانه دوست داریم و هر کاری لازم باشه برا تو میکنیم.اینا رو مینویسم نه اینکه منتی باشه نه؟؟؟؟؟برا اینکه بدونی چقدر دوست داریم.![]()
هر روز یه کار جدید که یاد میگیری من زود به بابایی میزنگمو خبر میدم اونم کلی ذوق میکنه.
امان از این دنیای مردونه شما دوتا.من کلی حسودیم میشه
بعضی شبا که بابایی دیر میاد وساعت ٨-٩ که معمولا از زمانه خوابت میگذره با وجود اینکه خسته ای ولی نمیخوابی تا بابایی بیاد به قول مامانبزرگت دلت برا شیطنتایی که با بابایی میکنی تنگ میشه.با وجود خستگی وقتی صدای زنگ مخصوصه بابایی رو میشنوی ذوق میکنیو و وقتی بابایی میاد دیگه انگار کسیو نمیشناسی خودتو میندازی تو بغلاش و بغله کس دیگه ای هم نمیری.
و حدود نیم ساعت باهاش میخندیو قهقه میزنیو بعد بی هوش میشی از شدت خستگی.(ولی جدا از شوخی دوست دارم تا همیشه رابطه اتون همینجوری بمونه)
١)اول اینکه بابایی از شر ماشینش همون ریوی طلایی مشهور خلاص شد.یه دست و هورا برا بابایی![]()
٢)خدا رو شکر غذا خوردنت خوبه
ومن ازت راضیم.البته منم خیلی حساس نیستم واگر میل نداشته باشی به زور بهت غذا نمیدم.از این ماه میخوام بهت ۴ وعده غذا بدم.
نکاتی در مورد غذا خوردنت:
بعضی وقتا با پیشبند لج میکنیو میخوای از جا بکنیش
و اکثر مواقع باید قاشقو به زور از من بگیری و خودت تا ته تو دهنت بکنی.ولی من تازگیا بهت یه قاشق دیگه میدم که سرگرم اون باشی و به اونی که تو دسته منه کاری نداشته باشی.![]()
موز و سیب و گلابی و اگور جزئ میوه هایی هستن که بهت میدم و تو خیلی بهشون علاقه داری.کلا میوه رو از غذا بیشتر دوس داری.برعکسه فرنی که اگه توش موز نباشه
من همه چیز حتی چیزایی که خودم دوست ندارم ولی خاصیت دارن تو سوپت میریزم مثه کدو حلوایی یا شلغم.دوس دارم با تمام طعما آشنا شی.![]()
٣)تو یه کتابی خونده بودم که تقریبا از ٧-٨ ماهگی بچه ها متوجه مفهوم نه (no)میشن و این کلمه رو در موقع هایی که کار خطرناکی میکنن باید با جدیت گفته شه که اون کارو نکنن.برای مثال:
5 آبان:امیرو در روروئک کنار میز تلفن در حاله کشیدنه رومیزی و تلفن و................
من:امیر علی نه(باجدیت)این کار خطرناکه![]()
امیر علی در حالیکه روش به منه با تعجب:![]()
و من کلی خوشحال که با یک بار اثرکرد![]()
3 ثانیه بعد امیرو در حاله تکرار همون کار![]()
من دوباره گفتم نه (ولی اصلا دلم نیومد که با جدیت بگم یه کم جدی گفتم)![]()
امیر علی با یه حالت لبخند خاص و مهربونانه از تلفن دور شد.![]()
و من وقتی این حالتشو دیدم کلی ناراحت شدم و گفتم شاید از دستم ناراحت بشه و با هام قهر کنه رفتم کلی باهاش بازی کردم وبا هم خندیدیم و من رفتم که یک سری به آشپزخونه بزنم که ناگهان صدای گرومب از تو هال اومد.ومن دوان دوان رفتم توی هال وامیرو رو دیدم که یه لبخند پیروزمندانه بر لب داشت در حالی که رو میزی تو دستاش و تلفنم پخش زمین شده بود.
امیرعلی:از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید![]()
(واین بود اولین تجربه تربیتی من ،باشدکه راهنمای شما دوستان باشد)
4)امیر علی دیگه کاملا میشینه.و من کمی راحت تر شدم.چون حدود یه ربع و نه بیشتر با اسباب بازیاش سرگرمه
5)سوار روروئک میشه وکلی دوستش داره
6)دندوناش در نیومده
7)تا وقتی من کنارش خوابم اونم میخوابه در غیر این صورت با هم بیداریم
و مادری به هیچ کاری نمیرسه
و امکان طلاقش به خاطر عدم رسیدگی به کارای خونه وجود داره.
8)کاملا دمر میشه و برمیگرده.اما 4 دست و پا و سینه خیز نمیره
